پارسا پارسا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

خاطره نامه پارسا انیشتین

سفرنامه نوروز/ روز نهم _ یکساله شدن نور چشم مامان و بابا

1392/3/31 16:13
نویسنده : مامان مریم
261 بازدید
اشتراک گذاری

ده فروردین 92/1/10

از صبح که از خواب بیدار شدیم تلفن مامان و بابا زنگ میخوره و پیامهای تبریک تولد پارسا ماه آسمون میرسه. کم کم بار سفر رو از گناوه بستیم تا به بوشهر بریم اما باز تصمیم گرفتیم تا از فرصت استفاده کنیم دوباره به دریا بزنیم. این بار  گل پسری پیش بابا موند و فقط نظاره گر بود و بعد از یکی دو ساعت حرکت کردیم.بر خلاف روزهای قبل که عزیز دل تا پاش میرسید به ماشین خوابش میبرد فقط دوست داشت که بایسته و همه چیزو ببینه.

 نزدیک بوشهر کنار جاده گله های شتر توجه مسافرا رو بخودشون جلب میکردن و پارسایی هم از دیدنشون خوشحال شد و اجازه نمیداد که حرکت کنیم.

 

ظهر بود که رسیدیم و طبق قرار می خواستیم بریم رستوران ساحل اما رستورانی با این اسم ندیدیم دوباره برگشتیم به همون جایی که سالهای قبل میرفتیم به این رستوران و وقتی که پرسیدیم متوجه شدیم که تغییر  نام داده به خلیج فارس.

وقتی که وارد رستوران شدیم دیدیم که اون ساختمان زیبای قدیمی با پنجره های چوبی که رو به دریا باز میشدن و یه حس خیلی زیبا رو زنده میکردن ، تغییر کرده و نمایی مدرن پیدا کردن و حتی نمای داخل رستوران.......

  برای ناهار هم قلیه ماهی با ماهی شوریده که طعمی تمام عیار داشت و چلو کباب زعفرانی و خوراک ویژه رستوران خلیج فارس که ماهی شوریده شکم پر بود  سفارش دادیم و تا آماده شدن غذا، پارسایی روی میز نشسته بود و با قاشق و چنگال و نوشیدنیها بازی کرد اما به محض رسیدن غذا اینقدر شیطونی کرد و همه چیزو بهم ریخت که مامان الهه مجبور شد ناهار نخورده این وروجکو برداره از رستوران بره بیرون و کنار دریا بشینه وغذا رو ببریم اونجا بخوره، البته این بساطو هر وقت که به رستوران رفتیم داشتیم ....

   

بعد از ناهار هم رفتیم کنار ساحل و پارسا جونی هم با حیوونایی که دایی غلامعلی واسش گرفته بود بازی کرد و بعد هم خوابید.

آخرین شب سفر  هم چادرها رو توی پارک کنار دریا برپا کردیم و صبح روز بعد هم راهی خونه شدیم.

ظهر توی یه جنگل ناهار خوردیم و شب هم واسه عید دیدنی رفتیم خونه خاله آفرین.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان امیرعطا
22 خرداد 92 2:14
همیشه برقرار در منزل.


ممنون عزیزم
زهرا
25 خرداد 92 13:37
سلام عزیزم

خوشحالم کوچولوی بامزه بهترین دوستمو که دلم براش تنگ شده بود رو تو وبلاگش مبینم

.

خدای من چه زود یکسال گذشت...پارسا جونم گرچه دیره اما منم به نوبه ی خودم تولدت رو بهت تبریک میگم نه تنها به خودت بلکه به مامان مهربونت که کم از فرشته های آسمون نداره

ایشاله سایه پدرو مادرت بالا ی سرت باشه و خدا حفظتون کنه..




سلام زهرا جون خیلی خوش اومدی به وب پارسا

ممنون از لطفت عزیزم مهربونیا و وفاداریت هیچوقت از یادم نمیره مشتاق دیدارت هستیم